داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد

 

و آسيب ديد عابراني که ردمي

 

شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند . .

 

 

پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند.

 

 

سپس به او گفتند: "بايد ازت عکسبرداري بشه تا مطمئن بشيم

 

 

جائي از بدنت آسيب ديدگي يا شکستگي نداشته باشه "

 

 

پيرمرد غمگين شد، گفت خيلي عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست .

 

 

پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند :

 

 

او گفت : همسرم در خانه سالمندان است.

 

 

هر روز صبح من به آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم.

 

 

امروز به حد كافي دير شده نمي خواهم تاخير من بيشتر شود !

 

 

يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر مي دهيم تا منتظرت نماند .

 

 

پيرمرد با اندوه ! گفت : خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد .

 

 

چيزي را متوجه نخواهد شد ! او حتي مرا هم نمي شناسد !

 

 

پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد،

 

 

چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟

 

 

پيرمرد با صدايي گرفته ، به آرامي گفت: اما من که مي دانم او چه کسي است !




 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 4:07 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 47448 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396